خرید بک لینک

من مست و تو دیوانه،ما را که برد خانه / صد بار ترا گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم / هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد / در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ میشد / در حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجائی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان / نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرعانه

نیمیم از آب و گل نیمیم ز جان و دل / نیمیم لب دریا، باقی همه در دانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم / گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی سر و دستارم،در خانه خمارم / یک سینه سخن دارم، زان شرح دهم یا نه؟

مولوی

برچسب: نویسنده: حسین عقیلی نیا تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1391 ساعت: 12:07

صفحه بندی